X
تبلیغات
پنجره آبی

پیرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه.

بعد از چند سال بالاخره با یک دارویی خوب می شه.

دو سه هفته می گذره و می ره پیش دکترش که بگه گوشش حالا می شنوه.

دکتر خیلی خوشحال می شه و می گه:

خانواده شما هم باید ظاهرا خیلی خوشحال باشن که شنوایی تون رو به دست آوردید؟

پیرمرد می گه: نه، من هنوز بهشون چیزی نگفته ام !

هر شب می شینم و به حرف هاشون گوش می کنم …

فقط تنها اتفاقی که افتاده اینه که

توی این مدت تا حالا چند بار وصیت نامه ام رو عوض کرده ام !

+ نوشته شده توسط mohsen sol در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 و ساعت 22:16 |

در دبستانی، معلّمی به شاگردانش می‌گوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان، از آنچه که می‌خواهند خدایشان برایشان انجام دهد. هر چه دل تنگشان می‌خواهد بنویسند و از خدایشان بخواهند که آن را برایشان انجام دهد.
شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن می‌کنند و آرزوهای ریز و درشت را از درون سینه بر روی کاغذ روان می‌سازند، گویی دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها دیگر در لانۀ دل نمی‌گنجید و اینک که فرصتی یافته بودند از آن تنگنا خارج می‌شدند و روی کاغذ می‌دویدند.

آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کیفش گذاشت و سپس شاگردان را گفت که بروند؛ به خانه‌هایشان، نزد پدر و مادرشان و خودش نیز روانۀ منزل شد تا به کارهای خانه برسد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط mohsen sol در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 و ساعت 14:1 |


گفت: " اگه این یکی هم دختر بشه، دستاتو قطع می کنم."

خدا بهشان پسری داد که دست نداشت ... !

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 21:59 |

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به آن دو قورباغه گفتند:  «که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»

 دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند که دست از تلاش بردارند؛ چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد، او مصمم‌تر می‌شد تا این که بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 21:45 |

با خودتان خوب تا کنید

با خودتان که خوب تا نکنید

    روزگار شما را تا میکند  

می کند توی پاکت و می اندازد توی صندوق پستی ؛

به یک مقصد نامعلوم

خودت به جان خودت بیفت

خودت خودت را بساز  

                         خودت مواظب خودت باش

وگرنه دیگران به تو هر شکلی

که دلشان بخواهد  می‌دهند.

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 21:37 |

گمشده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد

 افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست

و نه بر اعتقادها اعتماد!!!

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 21:33 |

اشتباهات انسان در ابتدا رهگذرند

سپس مهمان می شوند و

بعد صاحب خانه

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 20:52 |

بهترین آموزگاران ، ناآموزگان وبهترین مربیان نامریبانند .

کسانی که آموزش نمی دهند، اما روح آموزش ومخزن دانش

را در ذات مخاطبان به بازیابی فرا میخوانند 

چنین کسانی که آموزگار نیستند بزرگترین آموزگاران اخلاق هستند

سکوت را از پرگویان آموخته ام

بردباری را از نابردباران 

مهربانی را از نامهربانان

بااین همه عجیب آنکه در حق

این استادان ناسپاس هستم


+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 20:42 |

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

 دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه بیستم فروردین 1393 و ساعت 21:52 |


مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.

شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

+ نوشته شده توسط mohsen sol در یکشنبه سوم فروردین 1393 و ساعت 16:47 |


Powered By
BLOGFA.COM