نیازی نیست انسانها را امتحان کنید 

کمی صبر کنید

خودشان امتحانشان را پس می دهند

ارنست همینگوی

+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 و ساعت 14:52 |
برای خانه ی همسایه ات هم ، چراغ آرزو کن
قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد…

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 و ساعت 23:34 |

انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند

تنها استثمارگران را عوض میکند.

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 و ساعت 23:22 |
آنـــگـــاه کــه گـــــرســـــنـــــگـــــی بـــیـــداد مــی کــنـــد

 

از مـــائـــده هـــای روحـــی ســخـــن گــفــتــن

 

خـــیـــانــــــت اســـــــت ... 

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 و ساعت 23:20 |
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند:چقدر تشنه بودم پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است

+ نوشته شده توسط mohsen sol در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 و ساعت 23:17 |
                   

        ریشه اعتقاد از آنجا خشک میشود که بخواهند تحمیلش کنند

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در شنبه دهم خرداد 1393 و ساعت 23:8 |
 
خوشى هاباخوبى هافرق دارد...!

 

بخاطرخوبى هابايدازخيلى خوشى ها گذشت...!!!

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در شنبه دهم خرداد 1393 و ساعت 22:58 |
 

 

کانـــدیدا، رأی آورد!

تابـــلو، نقاش را ثروتمند کرد! 

شــــعرِ شاعر، به چند زبان ترجمه شد! 

کـــارگردان، جایزه ها را درو کرد! 


و هنوز سر همان چهار راه واکس می زند 

کـــــــــودکی که همیشه بهترین "ســــــوژه" است!

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در شنبه دهم خرداد 1393 و ساعت 22:30 |
 

 

 

 

فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت:

شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: 

من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت :

من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.

+ نوشته شده توسط mohsen sol در شنبه دهم خرداد 1393 و ساعت 22:28 |

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

 

 

+ نوشته شده توسط mohsen sol در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 0:2 |


Powered By
BLOGFA.COM